تبليغاتX
سینمای هشتم
طنز ... کمی تا قسمتی تلخ... همراه با بارش پراکنده
دوستان عزیز

این وبلاگ ماههاست که به این آدرس انتقال پیدا کرده.

www.ahmadzadeh08.mihanblog.com

با وجود اینکه اعلام کردم هنوز هم می بینم که کامنت های زیادی برای این وبلاگ میاد.

خواهش میکنم به آدرس جدیدم مراجعه کنید. مخصوصا البرز عزیز که زیر مطلبی که دقیقا نوشتم دیگه توی این وبلاگ نمینویسم برام مینویسه : صفحه رو به روز کن!!!!

آدرس وبلاگ من چند ماه پیش به این آدرس تغییر کرده :

www.ahmadzadeh08.mihanblog.com

کامنهای این وبلاگ از این لحظه مشاهده و تایید نمیشود. لطفا به وبلاگ جدید مراجعه بفرمایید.

                                                 با تشکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 2:5  توسط محمدرضا احمدزاده | 
سلام...

نمیدونم اینی که دارم میگم یه ویژگی خوبه یا بد!

من از تکرار و بودن و موندن زیاد توی یک موقعیت و درجازدن و ساکن بودن مثل یک مرداب متنفرم...

و این بود که خواستم در تولد سه سالگی وبلاگ یه تغییر اساسی ایجاد کنم...

من این وبلاگو با تمام نوشته ها و مطالب به این آدرس انتقال دادم:

www.ahmadzadeh08.mihanblog.com

 دوستانی که اینجا لینک داشتن و این وبلاگ رو لینک کردند اگه دوست داشتند اون وب رو لینک کنن. اگر هم دوست نداشتند باز هم خیلی ممنونم.

براتون آرزوی سلامتی و بهروزی میکنم و خوشحال خواهم شد از حضورتون.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 12:20  توسط محمدرضا احمدزاده | 
آقا خفه شدیم از این گفتمان های سیاسی...

تلویزیون ... سینما... کوچه ... بازار... همه جا از این گفتمانها برپاست... عده ای هم فقط دنبال گوش بی درو پیکر میگردند تا به کار گیرند و بحث سیاسی راه بیندازند. حتی تعداد زیادی از دوستان فیلمساز هم دنبال موضوعات سیاسی میگردند برای سهولت دریافت ویزا.

این روزها هرجایی هم که میخواهی فرم پر کنی ( حتی کلاس رفتن ها عضویت در مجامع مختلف)یکی از اساسی ترین مواردی که مورد سوال است جناح سیاسی میباشد. شاید یکی مثل همین م.مارمولک خودمان اصلا نفهمد اینوری و آنوری یعنی چه!... آخر چه اصراری است نصف ملت این طرف باشند نصف دیگر آن طرف؟... من نمیخواستم این حرفها را بگویم ولی یک هفته ای می شد که برای کاری مجبور بودم مدام فرم پر کنم و جلوی مقوله مربوط به سیاست علامت « ـ »  بگذارم. به خدا من یکی که هر وقت بحث گفتمان ساسی میشود خوابم میگیرد.

درین عهد آشفتمان سیاسی            شده کار ما گفتمان سیاسی

زلالای این گفتمان خواب رفتم             چه خوبست این خفتمان سیاسی

گهی کله از چرت پایین می افتد          که این است یک افتمان سیاسی

به یک جفت گوینده ی با سیاست       چه گویند؟ یک جفتمان سیاسی

اگر گوش مفتی سپاری به ایشان        شود کار تو مفتمان سیاسی

سخن ها اگر شد همه شسته رفته      چه باشند؟ یک رفتمان سیاسی

ثقیل است اگر گفتمانی مخور غم         که اینهاست بنهفتمان سیاسی

                                                                                                 (  م.ح.ح  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:30  توسط محمدرضا احمدزاده | 
سلام دوستان عزیز به مناسبت آغاز ماه تیر و ورود سینمای هشتم به سال سوم این شعر رو تقدیم میکنم به نگاه قشنگتون!

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم                       

                          رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم

خاریم و طربناک تر از باد بهاریم

                          خاکیم و دلاویزتر از بوی عبیریم

از نعره مستانه ما چرخ پرآواست

                        جوشنده چو بحریم و خروشنده چوشیریم

از ساغر خونین شفق باده ننوشیم

                         وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم

برخاطر ما گرد ملالی ننشیند

                        آیینه صبحیم و غباری نپذیریم

ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم

                        ما زنده عشقیم ، نمردیم و نمیریم

هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه

                        روشندل و صاحب اثر و پاک ضیریم

از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم

                        بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم

آن کیست که مدهوش غرلهای رهی نیست؟

                         جز حاسد مسکین که به او خرده نگیریم

«رهی معیری»

 

امیدوارم همیشه شاد باشید و بخندید... به قول شاعر:

حادثات فلکی چون نه به دست من و توست

                               رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا

مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار:

                                آنچه خواهد شدنا ، وآنچه  نخواهد شدنا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 9:27  توسط محمدرضا احمدزاده | 
گزارش هفتم.

سلام علیکم استاد چماقیان. این آخرین نامه ایست که از شهر برایتان میفرستم. چون از زندان آزاد شدم و تا چند روز دیگر به دیدار شما در روستای چماق دره خواهم شتافت. رفع اتهام نشد استاد. آزاد شدم ولی از تحصیل محروم شدم. اصلا هم ناراحت نیستم. چنان تحصیلی هم در کار نبود. من که فکر میکنم پر محتوا ترین روزهای حضور من در شهر همین چند روزی بود که در بازداشتگاه به سر می بردم. احساس میکنم دوستانی که در بازداشتگاه یافتم با شعورتر از آنهایی بودند که هر روز بیرون بازداشتگاه می دیدم. علی الخصوص آن دوست قاتلم که خیلی با شخصیت بود. بیچاره را اعدام کردند.

استاد خیلی ممنون از رازداری تان. عرض کرده بودم کسی نفهمد ما بازداشت شده ایم. از دیروز تا حالا چندین نفر اعم از مملی فسنجون، حسن کچل، اصغر شیلنگ و... با من تماس گرفتند. پدر و مادرم که جای خود دارند. ببخشید استاد یک سوال: از کی به روستای ما خط تلفن کشیده اند؟

راستش استاد اولش رویمان نمیشد برگردیم به روستا. میخواستیم همینجا بمانیم و کار کنیم و صدایش را هم در نیاوریم که از تحصیل محروم شده ایم. ولی کار کجاست؟

البته اگر به روستا هم بیاییم کار به سختی پیدا میشود. مملی فسنجون پدر هرچه صنعت و کار را که در روستا بود  در آورده است. یادتان هست این شعر را زمانی که منوچهر احترامی از ده همسایه - شلمرود-  به مملی فسنجون که آن زمان تازه دهدار شلمرود و توابع (اعم از چماق دره و...) شده بود تقدیم کرد؟

             از همت سرکار، شلمرود و توابع               در مدت یکسال به کلی شده ضایع

            تعطیل شده صنعت و بسته شده دکان           هم سر چپق و کوزه و هم بعض صنایع

            اصحاب تو تعطیل نمودند صنایع                  عمال تو کردند در این خطه فجایع

           این قدر فجایع مکن ای مملی فسنجون            تعطیل صنایع مکن ای مملی فسنجون

            در طول تواریخ زچنگیز و هلاکو                پس رحم شما رحم شما رحم شما کو

            هستید زبس در پی تحصیل منافع                تخریب شد از حرص شما کل منابع(منظور درختان و...)

            تحصیل منافع مکن ای مملی فسنجون          تخریب منابع مکن ای مملی فسنجون

                                این قدر فجایع مکن ای مملی فسنجون

            و الخ....

استاد بسیار استرس دارم. چون بعد از مدتی طولانی به به روستا باز میگردم. باورم نمیشود. دلم برای سادگی روستا تنگ شده است. برای میمنت خانم- پیرزن همسایه- که با کمال سادگی هر روز لباس زیرش را روی بند حیاط ما آویزان میکرد. یا بچه های آقا مراد که هر روز می آمدند و میزدند یک ستون از ستون های طویله مان را از جا میکندند. یا سادگی مفرط الله قلی که با دلی صاف گاوهایش را در مزرعه ما می بست تا از محصولات کشاورزیمان تغذیه کنند.

چیزی که در شهر مرا بسیار می آزرد این بود که جوانان حرمت بزرگترها را نگه نمی دارد. مثلا یک دفعه دیدم که پنج-شش نفر افتاده بودند سر یک پیر مرد و اورا می زدند. در روستای ما حد اکثر یک نفر می رود و یک بزرگتر را میزند. و البته در روستای ما حتی الامکان با فحش مشکل حل می شود. اما در شهر آدمها خیلی کینه ای هستند.

استاد، چند عروسک دیدم که میخواهم یکی از آنها را برای دختر کوچکتان سوسن خانم بخرم. لطف کنید این بخش نامه را به ایشان نشان دهید ببینند از کدام عروسک خوششان می آید:

1 – عروسک یک کودک فقیر و کارگر زیبا که یک هویج در دست دارد و آن را رنده می کند.

2 – عروسک یک منتقد چاق در حالیکه یک حلقه فیلم در دست دارد و آن را با حرص می جود.

3 – عروسک یک گربه که تکه گوشتی را به دندان می فشارد و خون از دهانش میچکد.

4 – مجسمه ای از یک جوجه که زیر باران خیس شده و دل آدم برایش می سوزد.

5 – عروسک پسری با لباس های کهنه و وصله دار که کفشی در دست دارد و آن را واکس می زند.

6 – ببخشید سوسن خانم این مورد خیلی گران است. نمیگویم که خدای نکرده دلتان نخواهد.

7 –  یک آفریقایی با دو عدد وو وو زلا.

8 – این مورد خیلی پسرانه است و متفرعاتی دارد که بی ادبی است بگوییم.

 

                                          ×××××××××

ای چماقیان عزیز. این آخرین باری است که از این شهر برایتان آرزوی سلامتی میکنم. دلم برای آثار هنریتان تنگ شده است. به آثارتان که می اندیشم  هزاران بار به خدایی که شما را آفرید، آفرین میگویم. «فتبارک الله احسن الخالقین» که یکی از مخلوقاتش شما هستید. فکر نمیکنم کسی در طول تاریخ از مادر زاییده شده باشد که از تمامی هنرهای منجق دوزی، ملیله دوزی، گلدوزی، گل چینی و انواع بافتی ها سر رشته داشته باشد و در هیچکدام ماهر نباشد. اما واقعا تلاش شما در فراگیری دانش سینما ستودنی است. ولی بعنوان فرزند کوچکتر این حرف را از من بشنوید: آقا نمیشود در خانه نشست و فیلم نگاه کرد و سپس احساس هنرمندی کرد. البته خیلی ببخشید، یک نصیحت دیگر هم داشتیم. اگر خواستید دیپلم بگیرید هرگز به سرتان نزد که به شهر بیایید. بروید همان شلمرود دبیرستان های خوبی دارد. همه دبیران نمونه می روند آنجا.

نوید آمدنم را به تمام مردم  دره سبز و خرم مان بدهید.بگویید چماق دره به زودی به نور حضورمان روشن خواهد شد.

 مژده ای دره که میم مارمولکی می آید                            مژده  فردا  پسر  با  نمکی  می آید    

ای خدا داد دلش را تو از این شهر،ستان                        چون که غم  دارد و تنها و تکی می آید

 

 

پایان.

م. مارمولک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 12:41  توسط محمدرضا احمدزاده | 

دوستان عزیز سلام. ببخشید که چند روزیست به روز نمی شوم. مشغول یک فیلم کوتاه هستم و از سویی هم یک فیلمنامه کمدی در دست نگارش دارم به نام « بعد از ظهر بزعاله ای ». این فیلمنامه بصورت تک قسمتی سینمایی نوشته میشود  ولی من قسمت به قسمت بعد از نگارش تقدیم حضورتان خواهم کرد تا لحظه به لحظه از نظرات مفید و ارزشمندتان بهره مند شوم. همانطور که در گزارشهای م.مارمولک خواندید ایشان گفتند اگر از زندان آزاد نشوند دیگر پیام نخواهند داد. امیدواریم ایشان هم هرچه زودتر آزاد شوند خیر سرشان از مطالبشان فیض ببریم.

فیلمنامه «هر زنی فرشته نیست» را به خاطر دارید؟ تعداد زیادی از شما دوستان چه از طریق این وبلاگ و چه از طریق سایتها و وبلاگهای دیگر این فیلمنامه را مطاله کردید و اظهار نظر فرمودید. فکر میکنم برایتان جالب باشد پیام های تعدادی از دوستان عزیزی را که منت گذاشتند و نظر دادند ببینید:

روی ادامه مطلب کلیک کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 21:22  توسط محمدرضا احمدزاده | 
گزارش ششم.

استاد چماقیان سلامِ یک اسیر بخت برگشته به نام م.مارمولک را بپذیرید. آقا به خدا نام مارمولک بیشتر برازنده دو دوست دیگرم است تا خودم. خدا خیرشان ندهد. همین که در اولین بازجویی از اینان پرسیدند که چرا شما به سمت چپ سالن رفتید گذاشتند کف دست پلیس ها که فلانی ما را به زور به سمت چپ آورده بود تا به نیت شوم خود برسد!

آقا کدام نیت شوم؟ همانطور که در پیام پیشین عرض کردم من فقط برای کولر به سمت چپ رفته بودم. خواستم خیر سرم این دو را هم ببرم به جایی که خوش بگذرانند. نامردها خودشان با سند پدر همان دوست ریش بزغاله ای آزاد شدند و بنده بعنوان سردسته این افراد اکنون دربازداشتگاه هستم. آقا ما به چه زبانی بگوییم فریب کلمه فریدون(به معنای آزادی) روی تی شرت های بدن نمای جوانان آن طرفی را خوردیم. ما فکر میکردیم آزادی یعنی همان کولر که سمت چپ بود. ما فکر میکردیم چون لباس آنطرفی ها آزاد تر است پس بهتر است. حالا رنج این مدت بازداشت بودن به جای خود. نمیدانم چه باید بکنم اگر مرا تبعید کنند. استاد به نظر شما امکان تبعید وجود دارد؟ یکی از دوستان بازداشتی که میگفت وجود دارد.

چرخش روزگار چقدر بی رحم است که مرا به امید کسب دانش سینما از روستای سرسبز و خرم چماق دره به این شهر بی صاحب رها شده کشاند و مرا اسیر این دخمه نمدار و تاریک کرده است. چه خوش گفت عارف قزوینی:

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

اشتباه نکنید من هنوز از زندگی نا امید نشدم. به قول کتابهای دین وزندگی دبیرستان «هنور دریچه های امید به روی ما بسته نشده و زندگی مان در بن بست قرار نگرفته است.»

هنوز اخبار خوشحال کننده ای از بیرون میرسد. ماجرای ارادت را که قبلا در موردش عرض کرده بودم به یاد دارید؟

چند تن از دوستانم که پزشکی میخوانند دنبال قضیه را گرفتند تا اینکه سر از اتاق تشریح در آوردند. آنها میتی را برداشته بودند تا پاره پاره اش کنند و ببینند هورمون ارادت از کجا ترشح میشود. آری! دوستان ما واقعا به این نتیجه رسیدند که ارادتی که مردم به خواهر و مادر هم دارند و همچنین منتقدین گران به همین اندازه نسبت به سینما آن را خرج میکنند  هورمونی است که از غده ای در بدن ترشح میشود. اما متاسفم که نمیتوانم شما را از نتیجه دقیق این پژوهش آگاه کنم. چرا که در بد جایی پیدا شد این غده ارادت!

درباره حبسیه ای که میخواستم بسرایم برایتان بگویم. شروع کردم به سرودن آن اما تا اولین بیتش را گفتم هم سلولی های عزیز مرا مورد تمسخر قرار دادند. من هم دیگر دلسرد شدم و به جای شعر گفتن شروع کردم به ساختن تسبیح با هسته خرما.

در ضمن دیروز یکی از دوستانم تماس گرفتند و گفتند در همه شبکه های تهاجم فرهنگی سخن از من است. همه میگویند جوانی به نام م.مارمولک اکنون به خاطر ایستادگی و پا فشاری بر ارزشهای انسانی اکنون در زندان است. استاد سوالی برایم پیش آمد: ارزشهای انسانی همان کولر است ؟

استاد عزیز. دراین مکان خیلی چیزها آموختم. این چند روز زندانی به من درس زندگی آموخت. کارهایی را یاد گرفتم که هرگز به آنها فکر هم نکرده بودم. مثلا اینکه میتوان محتویات سیگار را خالی کرد و چیزهای دیگری وارد آن کرد. اینکه میتوان با سکه کوچکی بیخ دیواری بازی کرد و از هر غم وغصه ای دور شد. و خیلی چیزهای دیگر!

مثلا یکی از دیگر افراد هم اتاقی که معلم ادبیات بود و به خاطر بدهی و چک بی محل گیر افتاده است شعری به ما داد که هر مصرعش را از هر طرفی بخوانید همان مصرع میشود. ما که خیلی  با این شعر عشق کردیم:

شکر بترازوی وزارت برکش          شو همره بلبل بلب هرمهوش

البته هیچ معنی خاصی از این شعر مد نظر شاعر نبود. فقط میخواست آرایه ای ایجاد کند و به خواننده حالی بدهد.

کسی مرا صدا میزند. گویا میخواهند مرا اعدام کنند. آخر خیلی وحشتناک مرا میخواند. احساس میکنم فرشته مرگ است. یا شاید لولوی مرگ. یک لحظه صبر کنید ببینم چه می گوید!....

 

استاد لولوی مرگ نبود. آمدند دنبالم که مرا ببرند دادگاه. می بینید به چه روزگاری افتادیم؟ اولین پیامم به سریعترین شکل ممکن و به صورت تایپ شده برایتان فرستاده شد. اما حالا باید دستنویس پر از قلم خوردگی ام را بدهم به یک سرباز که پس از دو بار مرور کامل آن را برایتان پست کند. اگر آزاد نشوم این آخرین نامه ای خواهد بود که برایتان میفرستم.

برایم دعا کنید که نه تبعید شوم و نه هیچ چیز دیگر. از خدا بخواهید کمکم کند. ماشاءالله در چماق دره امام زاده کم نیست. در کنار هرخانه دو امامزاده قرار دارد. به یکی از اینان پناه ببرید شاید گره از کارم گشوده شود.همان پارچه سبزی را که به ضریح می بندید برای خیلیها چاره ساز شده است. گرچه اگر اینها برای من ترفندهای کاری بودند گلابتون خانم از کوه نمی افتاد و نمی مرد و ما بعد از سربازی ازدواج کرده بودیم و الان با گاوهای طویله مان حال میکردیم و هفت – هشت تا بچه دور و برمان بودند و از سر و کولمان بالا میرفتند. به هرحال مرا دعا کنید.

محتاج دعای توام ای خواجه چماقی

محتاج همان پارچه ي سبز دماغی

 

                                           م.مارمولک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:14  توسط محمدرضا احمدزاده | 
به نام او که یادش راحت روح است. تعداد زیادی از این جملات قلنبه تقدیم شما استاد چماقیان عزیز.

استاد! من هستم... م.مارمولک! گویا نامه آخرتان را اشتباهی فرستادید. نوشته بودید : تقدیم به «س. سوسک»...

به هر حال تمام حیوانات را به ما نسبت داده بودند، الا سوسک ؛ که شما زحمتش را کشیدید.

این بار هم میخواهم درباره یکی دیگر از اساتیدمان برای شما صحبت کنم. استاد «جَلَب منش». کلی گشتیم و شعری دروصف ایشان پیدا کردیم که برایتان مینویسم. به قول شاعر خوش قریحه و ظریف آقای حاجی حسینی:

ظاهراً مردی شریفه ولی ذاتاً جلبه ؛ یارو فرصت طلبه

از ادب دم میزنه خیلی ولی بی ادبه ؛ یارو فرصت طلبه

گرچه میلیارده هرکس ببینه ظاهرشو ؛ هیکل بی غرشو

میگه بدبخته و محتاج به یک شام شبه ؛ یارو فرصت طلبه

به همت این آقای جلب منش یک همایش بزرگ در دانشگاه برای دانشجویان سینما برپا شد ، به نام «همایش سینما در جامعه امروزی» که ما و دوستانمان اسمش را تغییر دادیم به «همایش کی اینوره؟ ، کی اونوره؟». این آقا آمدند در ابتدا گفتند : « سینما عنصری است که بر سه رکن بنا نهاده شده است: رکن اول ، رکن دوم  و رکن سوم. که رکن سوم از دو رکن دیگر مهم تر است»

ایشان به محض گفتن این  عبارات به سرعت از محور اصلی خارج شده و بی کلاج زندند به دنده ی مزخرف گویی!

استاد فرمودند : «سینمای ما باید معلوم کند کدام طرفی است!... این طرفی یا آن طرفی! » ما که نفهمیدیم منظور ایشان از این طرف و آن طرف چه بود. اصلا این طرف یا آنطرف بودن به ما چه ربطی دارد. ایشان گفتند ما باید از همین جوانان دانشجو شروع کنیم تا بیینیم سینما باید کدام وری باشد. آقای استاد فرمودند که از جایمان بلند شویم. ما هم چنین کردیم. گفتند حالا هر کس این وری است سمت راست سالن و هرکس آن وری است سمت چپ آن بنشیند. همه به هیاهو افتاده بودند و جوانان مملکت دم به دم جا عوض میکردند. ما سر جایمان در میانه سالن خشک شده بودیم. به دو دوست دیگرم که مرا همراهی میکردند گفتم چه باید کرد؟ اماآنها هم نمیدانستم. من برای لحظه ای دور و برم را زیر نظر گرفتم و کاملا نگاه کردم. تقریبا تمام سالن جابه جا شده بودند و فقط من و رفقای عزیز خشکمان زده بود. من میخواستم به فریاد بگویم : اینقدر هنرمندان مارا این طرف و آن طرف نکنید؛ که ناگهان صدای استاد بلند شد که فلان فلان شده ها موضع خودتان را روشن کنید خیر سرتان!... بنده که با زیرکی همه جا را زیر نظر گرفته بودم قصد کردم که یکی از دو سوی سالن را انتخاب کنم. به سمت راست نگاه کردم. تعدادی پسر دیدم با پیراهن های سفید گشاد و تسبیح در دست و تعدادی خانم چادری. سرم را به سمت چپ چرخاندم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که کولر در سمت چپ قرار داشت. خانم ها چادر نداشتند و آقایان تی شرت هایی پوشیده بودند که رویشان کلمه ای نوشته بود که فکر کنم معنیش چیزی در اطراف آزادی و اینجور موضوعات باشد. آن کلمه را درست یادم نمی آید... فریدون یا فری دام یا چیزی شبیه اینها بود. از ظاهر سمت چپ خیلی بیشتر خوشم آمد. انگار آن طرف خیلی بیشتر به آدم حال می داد. از این رو  دست دوستان را گرفتم و به سمت چپ بردم. همین که روی صندلی های سمت چپ نشستیم. استاد جلب منش بشکن زدند. عده ای از برادران زحمت کش نیروی انتظامی تشریف آوردند و کل سمت چپ سالن، از جمله ما را جمع کردندو برای توجیه و پاری توضیحات آوردند نزد خودشان. استاد ماند و سمت راست سالن.

برادران مارا کاملا توجیه کردند. ما که نمی دانستیم این فریدون یا فریدامی که اینها می گویند کشک است. ما که نمیدانستیم همه سمت چپی های سالن، درست مثل ما فقط برای کولر به سمت چپ رفته بودند.ما که چهره واقعی اینان را ندیده بودیم.(ولی انصافا چهره ظاهری شان خیلی زیبا بود.) ما چه میدانستیم اصلا چرا باید عده ای بروند سمت چپ و عده ای بروند سمت راست.

اکنون من و دو دوستم در بازداشتگاه زیبای کلانتری نشسته ایم و من درحال نوشتن نامه هستم. معلوم نیست بقیه سمت چپی ها کجا هستند. ما را کشاندند به این زباله دانی و خودشان مثل کش تُنبان در رفتند. آقا ما را اشباهی آوردند اینجا ! من اشتباهی ام. من از اولش هم اشتباهی بودم ... ولی خدایا تو شاهدی که من کسی را اذیت نکردم. مرا بیگناه به اینجا آوردند.

شخصی به هزار غم گرفتارم          در هر نفسی به جان رسد کارم

بی زلت و بی گناه محبوسم             بی علت و بی سبب گرفتارم

آه... با خود گفتم می آیم و در شهر درس می خوانم و آینده خود را می سازم. اما افسوس که این آرزو روی دلمان سنگ شد.

بسیار امید بود در طبعم              ای وای امیدهای بسیارم

قصه چه کنم دراز بس باشد        چون نیست گشایشی ز گفتارم

در ضمن زیاد نگران نباشید آن دوستم که ریش بزی دارد با پدرش تماس گرفت. قرار است پدر گرامی اش از شهرستان بیاید و ما را به قید سند آزاد کند. اما تا او به شهر برسد سه روز طول میکشد. ان شاء الله به محض آزاد شدن برایتان نامه مینویسم. فقط خواهش میکنم به کسی در این باره حرفی نزنید. آخر می دانید دیگر ، نمی خواهم در روستای چماق دره چو بیفتد که فلانی دستگیر شده است. چون:

     عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود                   موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود

راستی اگر بیشتر از سه روز در این جا ماندم شروع میکنم به سرودن حبسیه ی م.مارمولک!

 این نامه را هم وقتی امروز خواهر آن یکی دوستم که موهای سیخ سیخی دارد به ملاقات آمده بودند ، به ایشان سپردم تا برایتان بفرستد.

                                                                                                         قربان شما

                                                                                                           م. مارمولک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:1  توسط محمدرضا احمدزاده | 
من زمین را دوست می دارم

من زمین را از برای دوست داشتن دوست میدارم

من زمین را از برای آن شباهنگام

که باران زاسمان بارد چو مروارید  و بر دامان سرد من فرود آید

زمین را من برای گریه مردی که میگوید عزیزی رفته و امروز می آید

زمین را چون ستاره دوست می دارم که هرشب

با سلامی با نگاهی میکند فنته در انظار عموم

تا ندایی به زمین داده و گوید که منم عاشق تو...

زین زمین را دوست می دارم

که دایم بیند این خونخواری نسل بشر را

آه کآوایش نمی آید که آوازی دهد:

نامردمان بی خرد

کشتید این بی  ناله  ی  دیوانه را

چون  هندوان دادید بر آب  این یگانه خانه را

خاکستر این آخرین افسانه را

برخیز ای آتش نشان قدری زمین را زنده کن

فریاد زن کای نازنینم اندکی هم خنده کن

من زمین را از برای اندکی  زیبایی و طنز و لطافت دوست می دارم                     

من زمین را دوست می دارم

 

 

محمدرضا احمدزاده. ۸/۳/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 19:21  توسط محمدرضا احمدزاده | 
استاد چماقیان گرامی... درود!

مراتب تشکر خود را از پولی که برای این حقیر فرستادید ، اعلام می دارم. اما خیلی بهتر می شد اگر لطف می فرمودید میگفتید  پدرم همان بزغاله را بفروشد و پولش را به من بدهد. این گونه دیگر ما شرمنده حضرت عالی نمیشدیم. نکند اتفاقی برای بزغاله افتاده و شما نمیخواهید به من بگویید!... خواهش میکنم راستش را بفرمایید. من طاقت شنیدنش را دارم!

به هر حال از این همه لطفتان متشکرم.

استاد، ما به یک نتیجه مهم رسیدیم. این که مردم شهر خیلی عاشق هم اند و به طرف مقابل و خانواده اش بسیار علاقه مند هستند. چرا که در این مدت که پول نداشتیم هر جا که می رفتیم و دوستان طلب نسیه میکردند ؛ فروشنده، ارادت خود را به خواهر و مادر آن دوست عزیز اعلام می داشت. من هم از آنجا که زیاد حس خوبی به این علاقه وافر نداشتم هرگز درخواست نسیه نمیکردم.

به هر حال هرکسی نسبت به کسی یا چیزی ارادت دارد. مثلا خود بنده تعدادی راننده تاکسی را دیده ام که به سبب چاله- چوله های موجود در خیابان دم به ساعت ارادت خود را نسبت به شهردار و سایر مسئولان امور شهرداری و خانواده های محترمشان اعلام میدارند.

البته به تازگی متوجه شده ایم که عده ای هم وجود دارند که به همین زیبایی نسبت به سینما ابراز ارادت مینمایند.

آنان، موجودات عجیبی هستند به نام منتقد که مثل آنهایی که به خواهر و مادر آدم ارادت دارند، به سینما ارادتمندند.

اتفاقا یکی از اساتید ما به نام « استاد چموش روحانی فرد طایری زاده مطلق منش ایرانی تبار کسرایی زاده اصل » میگوید من منتقد سینما هستم. استاد ، کار این گونه از آدمها خیلی جالب است. آنها فقط فیلم می بینند و آنگاه در باره فیلم مطلبی می نویسند و سپس پول میگیرند. زحمت خاصی هم نمیکشند. از نطر من که حتی امکان دارد بعضی از فیلم ها را هم نبینند و در باره آنها مطلب بنویسند ؛ چون ما چند تا از نوشته های استاد چموش روحانی فرد طایری زاده مطـ... وای! خسته شدم!... چندتا از نوشته های این آقا را خواندیم . همه شبیه هم بودند و اگر نام فیلم را در آنها قید نمیکردند معلوم نمیشد برای چه فیلمهایی هستند!

ما این موضوع را با این آقای استاد عزیز در میان گذاشتیم. یعنی به ایشان گفتیم : استاد امکان دارد گاهی اسم فیلم را عوض کنید و متن را برای فیلم دیگری ویرایش کنید؟... ایشان بسیار عصبانی شدند. اما من فکر میکنم که این کار شدنی است و حتی اگر این آقا و یا منتقدان دیگر این کار را نکنند هم به قول شاعر:

در چشم من شمشیر در مشت                              یعنی که کسی را می توان کشت!

یعنی امکان دارد در هر آنی از واحد زمان این اتفاق بیفتد و کسی دست به این کار زشت بزند.

از نطر من این منتقد ها نه تنها مفید نیستند ؛ بلکه خطرناک هم هستند. چون معمولا شکم های پر و نفس هایی که از جای گرم در می آیند خطرات  تهدید کننده بزرگی هستند. مثلا همین آقا استاد فلان، تا به حال دستش به دوربین نخورده است و تنها یک کتاب در زمینه سینما و کتابهایی مثل شازده کوچولو و گربه من نازنازیه و حسنی نگو یه دسته گل و ... را خوانده اند ؛ آنگاه از تمام نکات فنی انتقاد میکنند. عده ای هم به طور کلی نه رشته شان ربطی به سینما و نقد و ... دارد و نه مطالعاتشان و شغل شریفشان بلکه مبنای نوشتن مطلب نقد در نطر آنها خوابی است که در شب قبل می بینند.

البته بهتر است از انصاف دور نشویم تا فردای قیامت شرمنده نشویم. عده ای هم هستند که می دانند چه میکنند. اما ما که تا به حال کسی را به این مشخصات از نزدیک ندیده ایم.

استاد به هر حال ما معتقدیم که باید فکری به حال این مسئله ارادت شود. چون گاهی هم به جاهای وخیمی میرسد و کار به جایی کشیده می شود که افراد به گفتن عباراتی مجبور می شوند از قبیل : «بگم؟... بگم؟»

 

دیگر بگذریم از این بحثها. راستی از خبری که به این جانب مبنی بر تولد هشتمین فرزندتان دادید واقعا خوشحال شدم. امیدوارم که خوش قدم باشد. اسمش را همان چنگیز گذاشتید که دوست داشتید؟

درضمن باید بگویم سلامم را به دخترتان سوسن خانم (چشم عسلی) رسانده و بفرمایید  خودم شخصا" برایشان نامه ای جداگانه می فرستم. دلم خیلی برایشان تنگ شده است. گویاچند ماه دیگر حدود یک هفته ای بین التعطیلین است. در همان مجال به روستا سری خواهم زد و ایشان را از نزدیک ملاقات خواهم کرد.

استاد عزیز الان هوای شهر پس از مدتها تمیزتر و قابل تحمل تر شده و جوی بهاری بر محیط حاکم است. من  و دوستانم به یک پارک بسیار زیبا آمده ایم و از سویی به لاشه معتادان زحمتکش در گوشه و کنار آن می نگریم و از سوی دیگر از هوای پاک آن که البته بوی سیگار میدهد لذت میبریم. بنده که به شخصه به این نتیجه رسیده ام که بهتر است دیگر به پارک -یا لااقل این پارک-  نیاییم چون در روحیه مان اثر منفی میگذارد.

به هرحال دوستم در حال تایپ کردن نامه با رایانه همراهش است تا اگر معتاد نشدیم و سالم به منزل رسیدیم به محض وصول به اتاق و در لحظه دخول به اینترنت برایتان ارسال کنیم.

 لطفا"این بخش نامه را بدهید دختر گرامیتان بخوانند:

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار

به خدا بی رخ معشوق گناه است گناه

آن بهار است که بعد از شب جان سوز فراق

به هم آمیزد ناگه دو تبسم دو نگاه   (فریدون مشیری)

سوسن خانم... خیلی ببخشید. این شعر را برای شما نوشتم. عذر میخواهم که باعث شدم عروسک بازی تان بشکند. حتما برایتان از شهر عروسک قشنگتری میخرم. شما را به خدا دیگر با برادرم قهر نباشید و با او بازی کنید. او تقصیری ندارد.

 

بله استاد... بچه اند دیگر... دلشان به این چیزها خوش است.منتظر پیامهای بعدی من باشید. به امید دیدار.

 

                                                                                                        م.مارمولک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 23:54  توسط محمدرضا احمدزاده | 
 ای استاد بزرگ. ای چماقیان کبیر. ای بوته فرهنگ و هنر روستای سرسبز و هنرمند پرور «چماق دره» سلام!...

آقا یک سوال داشتیم...

شما آقای استاد  « زینال بین الزین الدین» را می شناسید؟ ایشان که شما را میشناسند. خیلی به شما سلام رساندند و گفتند که به شما بگویم: یادتان هست  هر روز ، بعد از دانشگاه ، کوچه تنگ و تاریک ، کیوسک خوشگوار ؟... ما که چیزی یادمان نمی آید. امید است که شما به خاطر بیاورید.

این آقا استاد ما هستند.امروز که کلاس هایمان به کلی تعطیل بود همین آقای استاد سخنرانی داشتند. ایشان در زمینه موضوع بسیار مهم و خطیری صحبت کردند به نام «تهاجم فرهنگی»!... این عبارت همین امروز برای نخستین بار به گوش اینجانب برخورد کرد. ایشان گفتند تهاجم فرهنگی همین در قابلمه هایی هستند که مردم بر روی بامشان میگذارند و بد بخت ها به آن میگویند دیش. و احتمالا خودشان هم نمیدانند که نام صحیح این شی تهاجم فرهنگی است؛ نه دیش و در قابلمه و نه هیچ چیز دیگر... ایشان گفتند که این در قابلمه یا همان تهاجم فرهنگی مانند یک آنتن عمل میکند که تصاویری را در صفحه تلویزیون به نمایش میگذارد ، که این تصاویر مصادیق همان تهاجم هستند. که خیلی مضر می باشند و عامل اصلی رکود سینما و فرهنگ سینمایی در ایران شده است.

به قول شاعر فقید «الف.اینکاره»:

                          فریاد از این دیش که چون گاو زراعت

                          در مزرع افکار من و تو بزند خیش

                          این دیش چو مار است که هرجا بکشد سر

                           یا عقرب جراره که هر جا بزند نیش

من و دوستانم تصمیم گرفتیم سری بزنیم به خانه همسایه و ببینیم این تهاجم فرهنگی چه شکلی است که باعث رکود سینما شده و میخواهد نان ما را آجر کند.

خلاصه رفتیم خانه آقای همسایه و از ایشان خواستیم که لطفی در حق این جوانان بکنند و تهاجم فرهنگیشان را برای زمانی کوتاه در اختیار ما بگذارند. ایشان با آغوش باز ما را پذیرفتند و اجازه دادند از تهاجم فرهنگی شان استفاده کنیم.

با دکمه ای تلویزیون را روشن کردیم. تهاجم فرهنگی از همان اول شروع شد تصویری را دیدیم که از بس زشت بود روی گفتنش را ندارم و زبانم از توصیف آن صحنه قاصر است. اما از نظر من تا اینجای ماجرا ، این تهاجم فرهنگی آنقدر که استاد میگفت وحشتناک نبود. چون اصولا به همراه تهاجم فرهنگی چیزی به خریدار میدهند به نام کنترل و خود بیننده هم چیزی دارد به عنوان قدرت انتخاب و اگر نخواهد این تصاویر را ببیند می تواند بازدن یکی از دکمه ها از این تصاویر به سلامت عبور کند.(می بینید؟ ازوقتی در شهر دانشجو شده ایم روشن فکر هم شدیم.) آقای همسایه میگفت که حتی قبل از وصل کردن تهاجم فرهنگی به تلویزیون میتوان کاری کرد که اصلا این قسم تصاویر پخش نشود. (البته نمیدانم چرا خود این آقا این کار را نکرده بود.)

به هر حال فضای تهاجم فرهنگی بسیار وسیع است. بازهم به قول همان شاعر:

                            این سوی «عرب ست» بود آن سوی «سی ان ان»

                                  این جانب ری می نگرد آن سوی تجریش

                                   این زیر بلیتش بود از کیش الی قشم

                                   وان تحت تیولش بود از قشم الی کیش

استاد عزیز!  چندبار دیگر کانال عوض کردیم و باز هم به چیز خطرناکی بر نخوردیم که بخواهد نان ما را آجر کند و سینما را به خطر بیندازد. چند شبکه بود که مختص آدمهایی بود  که اعصاب نداشتند و می آمدند جلوی دوربین و به این و آن فحش میداند. فحش های زیاد بدی هم نمیدادند و نه تنها خطرناک نبودند، بلکه خنده دار هم به نظر میرسیدند.  البته این را هم بگویم ، چند شبکه وجود داشت که فیلمها و ترانه های زیبا پخش میکرد. الباقی هم نه برنامه قشنگی داشتند و نه آنقدر که آقای استاد میگفت هولناک بودند.از حق نگذریم زیاد هم به درد بخور نبودند. یک شبکه هم بود که مختص اخبار بود و تنها یک خبر داشت و مجری همان را در عرض نیم ساعت هشت بار تکرار میکرد.  این شد که از آقای همسایه تشکر کردیم و آمدیم بیرون. البته قبلش هم مقداری از خودمان پذیرایی نموده و دلی از عزا در آوردیم.

                                     بس نکته که در دیش نهان است ولیکن

                                     چون قافیه تنگ است نگردم پی باقیش

   القصه... استاد چماقیان ما با تفکر در زمینه تهاجم فرهنگی و همچنین سینمای خودمان به این نتیجه رسیدیم که هرچقدر هم این در قابلمه یا تهاجم خطرناک باشد، اگر خودمان هم در ساختن آثارمان دقت داشته باشیم و ببینیم و بفهمیم چه میسازیم ملت سر در گم ما به دنبال تهاجم فرهنگی نمیروند.

ما با دیدن فیلمهای عدیده به این نتیجه رسیدیم که فیلمهای سینمای ایران به این چند ژانر : کمدی، درام، تراژدی، وحشت و دلهره تقسیم نمیشوند و  اصولا سینمای ما متفاوت تر از این حرفاست. این روزها فیلمها در ایران مانند عامل های شیمیایی هستند که به نبرد تهاجم فرهنگی می روند و بر این چند قسم اند: 1- عامل اعصاب (که گاهی میخواهد مردم را بترساند ولی حسابی میرود روی اعصاب ملت)     2-عامل خون ( که سازنده چند تا قتل نشان میدهد و بعد چند پلیس که مقابل هم می نشینند و با بحث و بررسی خیلی زیبا قاتل پیدا میشود.) 3- عامل تاول زا ( این ژانر روابط عاشقانه چند جوان را نشان میدهد که خانواده هایشان راضی به ازدواج آنها با یکدیگر نیستند.) 4- عامل خفه کننده ( که بیننده پس از دیدن نصف فیلم میگوید: خفه کردید مارو موضوع اصلی چی شد؟) 5- عامل تهوع آور(این مورد از نظر افراد مختلف متفاوت است و هر کسی از دیدن نوعی فیلم احساس تهوع میکند. بنده که در مورد اخراجیها چنین حسی دارم) 6- عامل اشک اور ( این ژانر معمولا دارای فیلمهایی کمدی است که فقط نام کمدی دارند و از بس در آن لودگی و مسخره بازی به خرج می دهند که بعضی ها به گریه می افتند.)   7- و اما این مورد نادر ، عامل اطفای حریق است که حسابش از عوامل شیمیایی جداست ؛ و هر چند سال آزگار یک بار چشم سینما و مخاطبانش به آن روشن میشود. و خیلیها از بس که چنین فیلمهایی را ندیده اند فکر میکنند مثلا عامل اشک آور یا تال زا ، همین ژانر اطفای حریق است ؛ اما بسی در اشتباهند.

استاد مگر نگفتم به پدرم بگویید پول بزغاله سفید خالخالی را بفرستد! سریع تر دیگر! اینقدر پول به من ندادید که از تفریجات دست کشیدم و مجبور شدم دست به سوسول بازی هایی مثل تحقیق و پژوهش در زمینه سینما و تهاجم فرهنگی بزنم. شما را به خدا زود تر! من دیگر حوصله نتیجه گیری های سنگین مثل نتیجه گیری فوق را ندارم! منتظر پول هستم!

یک دست کفش و جامه و تنبانم آرزوست  /  یعنی که پول فت و فراوانم آرزوست

از آب کشک شد شکمم باد همچو مشک / طعم کباب و مرغ و فسنجانم آرزوست.................م.مارمولک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:24  توسط محمدرضا احمدزاده | 
با سلام مجدد!

استاد چماقیان... امیدوارم گاوهایتان همچنان شیر بدهند و شما را در امر خطیر خوردن شیر تنها نگذارند.

میدانید چرا این را گفتم؟... امروز با دوستانمان (که در پیام قبلی توصیفشان را خواندید)  رفتیم تا چرخی در شهر بزنیم و به قول آنها ول بگردیم!... آقا به این نتیجه رسیدیم که این شهری ها واقعا بد بختند.  گویی اینجا در روز های خاصی جلوی بعضی بقالی ها صف تشکیل میشود. صف شیر!... ووی ووی ووی! چه قدر بد است!... البته ما که در حدی نیستیم شما را نصیحت کنیم ؛ اما نکند یک وقت  گاوهایتان را بفروشید و سمند بخریدا... البته امیدوارم که تا لحظه ای که این پیام را میخوانید به این تصمیم دیرینه جامه عمل نپوشانده باشید...  چون اگر این کار را بکنید دیگر بد بخت میشوید...! آنوقت باید دست به دامان این شهری های بدبخت تر شوید و از آن گذشته کلی لُغُز از در و همسایه بشنوید و جلوی اهالی روستا بسیار خاک بر سر جلوه کنید!...

از این موضوع بگذریم... امروز از طریق یکی از آشنایان نزدیک یکی از دوستانم زمینه حضورمان در پشت صحنه یک سریال در حال ضبط فراهم شد... خودتان خوب می دانید دیگر... ما که رشته مان سینما ست باید لا اقل یک بار هم که شده چشممان به جمال دوربین و صحنه تصویربرداری و  ابزار و آلات و... روشن شده باشد.

استادجان... عجب خر تو خر... ببخشید... شیرتوشیری بود... روز پخش شده بودند. یعنی مجبور بودند روز ضبط کنند و همان شب برسانند برای پخش!... مجبورم دوباره بگویم: ووی ووی ووی!... چقدر وحشتناک بود کارشان... کارگردان بدبخت تا می آمد شروع کند به میزانسن دادن و روتوش کردن( می بینید چقدر با کلاس حرف میزنیم؟  خودمان هم خیلی ذوق میکنیم.) مدیر تولید میگفت «وقت نداریم... سریع»... تهیه کننده که جای خود داشت... بحث غر زدن که میشد همیشه وسط ماجرا حضور قاطع داشت، اما تا حرف پول پیش می آمد ناگهان از منظرِ نطر ناپدید میگردید.

از آن بد تر! یک فاجه بزرگ رخ داده بود... ضبط به نویسنده رسیده بود. یعنی تا هرجا که متن نوشته شده بود را ضبط کرده بودند و منتظر بودند تا نویسنده متن جدید را به آنها تسلیم کند. حال در این فرصت نویسنده باید خلاقیت هم داشته باشد.آخر چطور؟... تهیه کننده در سمتی و کارگردان در سمتی دیگر بالای سرش ایستاده بودند. کارگردان هر چند ثانیه یک بار میگفت « فلانی! سریع تر.. رسیدیم بهت!» و تهیه کننده هم ادامه میداد: «فلان فلان شده!... از شبکه تماس گرفتند و گفتند فلان قسمت را حذف کن و فلان چیز را جایگزین کن!»

ما از اتاق نویسنده بیرون آمدیم و گذاشتیم تمرکز کند.(البته اگر راستش را بخواهید، خودش گفت بروید گم شوید!) همین که آمدیم بیرون صدای شکستن چیزی از داخل اتاق آمد. گویا نویسنده و تهیه کننده با هم دعوایشان شده بود. تهیه کننده خواهر و مادر برای نویسنده نگذاشت اما نویسنده بدبخت فحش نمیداد فقط گویا میز را از وسط نصف کرده و چند قلم جنس از اقلام دکور صحنه را نابود کرده بود. چندثانیه بعد  دو نفر وارد اتاق شدند و پس از لحظاتی دوباره  در اتاق را باز نموده و کارگردان بیهوش را کشان کشان با خود به بیرون آوردند. بد بخت از بس حرص خورده بود از حال رفته بود. وگرنه او هم در دعوا شرکت میکرد.   خلاصه ماهم از آنجا زدیم بیرون.

پس از خروج از آن  فضای وحشتناک دوستان پیشنهاد دادند که امشب برویم مهمانی!... البته خودشان میگویند پیارتی! اما از آنجایی که ما پارسی را  پاس می داریم از این لفظ استفاده نمیکنیم!

الان که این پیام را مینویسم تا بعداً تحویل دوستم بدهم که برایتان تایپش کند و بفرستد،  در همین مهمانی هستیم. خدا را شکر همه با خانواده اینجا هستند. البته هیچ کدام از خانواده ها بچه ندارند. خیلی خوب است. همه جفت جفت در سمتی حال و هول میکنند و شادند. عده ای، از آن کلاه های فلزی که شما دارید بر سر دارند و روی سرشان ایستاده اند. عده ای دیگر هم به ریتم آهنگ خودشان را تکان میدهند. راستی امشب اینجا یکی از دختران هم دانشگاهیمان را دیدم که داشت پرواز میکرد... باور نمیکنید؟... جدی میگویم... آنقدر پرواز کرد تا اینکه از اتاق بیرون رفت و نقش آسفالت کف کوچه شد.

راستش من هم دوست داشتم پرواز کنم اما بچه ها مرا گرفتند. فکر میکنم مقداری بد حالم... یا شاید هم زیادی حالم خوش است... نمیدانم. راستی اینجا تا لحظاتی پیش یک موسیقی- از آنهایی که شما میگویید دوزاری- پخش میشد که میگفت: 

حالم بده... احوالم بده...

دنیارو بی خیال بیا تکون بده!

فعلا احساس میکنم چشمانم کمی سنگین شده. اِ... خانم برو کنار من بیژن نیستم!... عرض میکردم... من دیگر خیلی ناکوک میزنم. از سویی هم افرادی هستند که مدام دست و کمرآلاتم را میکشند و اصرار میکنند بروم پیششان. به نظرم دیگر وقتش شده با شما خدا حافظی کنم و بروم به سمت بچه هایی که دارند نوشیدنی میخورند و آروغ میزنند. تا آروغ بعد!... ببخشید... تا پیام بعد خدا حافظ...

(در ضمن خرید همین نوشیدنی هایی که به سبب آن دوستان دم به دم آروغ میزنند کلی خرج دستمان گذاشت. واقعاً از وقتی اینجا آمدم خرجم زیاد شده. به پدر بگویید بزغاله سفید خالخالی را بفروشد و پولش را برایم بفرستد. به قول شاعر:)

                                                                              

                                                   به زیر خرج فزون از حساب زاییدم

                                                     مدام در طلب نان و آب زاییدم

                                                 من و زبیده زن مش تراب مثل همیم

                                                   که بنده همچون زن مش تراب زاییدم

 

                                                                                                       قربان شما.

                                                                                                       م. مارمولک

 

                                                                              

                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 20:8  توسط محمدرضا احمدزاده | 
 

استاد چماقیان سلام علیکم! خوب هستید؟

امیدوارم شما و گاوهایتان خوب باشید و بچه هاتان هم سلامت باشند و خانمتان هم به سلامتی کودک هشتم را به دیار فانی بیندازند .

همانطور که میدانید امروز اولین روزی بود که از «روستای چماق دره»(هرکس نقطه جغافیاییش را میخواهد بعدا" با من تماس بگیرد!) بیرون آمدم و وارد کلاس های دانشگاه هنر شهر شدم!

استاد چماقیان نمیدانید چقدر خوش میگذرد! وای وای وای !

واقعا به آدم حال میدهد... کلاسها را نمیگویم! درمورد آن در گزارش بعدی بیشتر خواهم نوشت! چون خودم نیز چیزی دستگیرم نشد! ... شهر را میگویم!

از همین روز اول با دو نفر از هم اتاقی هایم که از قضا هم دانشگاهی هم هستیم دوست شدم ... چه دوستهای خوبی!

فقط نمیدانم چرا سر همه کلاسها نمی بینمشان! فقط من سر همه کلاسها هستم و با حضور خود کلاس را نور باران میکنم .بقیه بچه ها کلاسها را یک درمیان جیم میشوند. فقط نمیدانم چرا هر وقت علت را از ایشان می پرسم میخندند!

استاد چماقیان! این دوستانم خیلی خوبند! امروز مرا با خودشان به خیابان بردند و جاتان خالی دنبال چند دختر کردیم و زیر پایشان ترقه ای به انفجار رسانیدیم و کلی خندیدیم!

بعد رفتیم پارک. آنجا هم خیلی کیف کردیم! ...

استادمان به ما تکلیفی داده  و کاری را به ما سپرده بودند که از بس خندیدیم و خوش گذراندیم یادمان نمی آید چه گفتند! حالا خواستم از شما بخواهیم که به ما بگویید معمولا این استادها جلسه اول چه از دانشجوها میخواهند؟ خیلی ممنون می شوم اگر انگشت رنجه بفرمایید و زودتر پاسخ دهید مبادا دیرشود.

استاد چماقیان!... عذر میخواهم... خیلی ببخشید... چرا چرند و  دروغ به ما میگویید؟

مگر شما نگفتید وقتی بروی دانشگاه و سینما بخوانی کارت میگیرد و تهیه کننده ها به دنبالت می آیند و  دیگر همینطور از پله ها صعود میکنی؟... پس چرا کسی نیامد؟... هان؟

مورد دیگر که باید به شما بگویم این است که تازه فهمیدم مردم شهر در قابلمه هایشان را میگذارند بالای بام خانه ها و به آنها سیمی می آویزند که در صورت لزوم بتوانند آنها را به پایین بیاورند.

این خیلی روش خوبی است! پیشنهاد میکنم به مردم روستای چماق دره هم بگویید  این کار را بکنند.

شهریها خیلی به در قابلمه هایشان احترام میگذارند. بعضی برای آن محافظ هم می سازند!

راستی... من شنیده بودم در زبان انگلیسی یعنی در زبان آنهایی که  کشورشان به روباه پیر موسوم است به ظرف و بشقاب میگویند دیش!... اما این شهری ها به در قابلمه هایشان میگوبند دیش!...

اینان دیگر خیلی مشنگ هستند! خدا به شان عقل بدهد!

در ضمن الان در خوابگاه هستیم. من و یکی از  دو دوست خوبم! من دارم دست نوشته ام را می خوانم و این دوستم که ریشش شبیه بزغاله ای ست که خواهر کوچکم لیلی خیلی دوستش داشت آن را با رایانه ای می نویسد که کوچک است و گویا از همانهایی است که خانه شما بود  منتها میتوان حملش کرد .

الان دوست دیگرم که مو هایش عین آدمهایی است که در آنِ واحد و در یک لحظه هم برق گرفته باشد و هم کسی زده باشد در جایی که نشاید گفتش وارد اتاقمان شد. گویا قصد دارد پایش را از کفشش در بیاورد تا بوی جورابش مارا عقیم نکرده با شما خدا حافظی نموده و برای مدتی پناه خواهیم برد به اتاقی دیگر!...

در آخر عرض شود که بازهم امیدوارم گاوهایتان و همچنین شما و خانواده سلامت باشید. به پدر و مادر و  ۵خواهر و ۴ برادرم سلام برسانید! منتظر پیامهای بعدی من باشید!...

 

                                                 ای نامه که میروی به سویش

                                                  از جانب من ببوس رویش

                                                                                           م. مارمولک

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:53  توسط محمدرضا احمدزاده | 
دوستان عزیز. ما  در حال جمع آوری مجموعه ای از آیتم های کوتاه طنز نمایشی هستیم که یک نمونه از آن را برایتان در زیر قرار دادم. عزیزانی که توانایی نگارش طنز را دارند در صورت تمایل میتوانند آیتمهایی را نوشته و به آدرس پس الکترونیک: mohammadreza.ahmadzadeh@gmail.com  ارسال نمایید.

برای دیدن این آیتم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:18  توسط محمدرضا احمدزاده | 

هر زني فرشته نيست

قسمت پنجم- آخرين قسمت

نويسنده: محمدرضا احمد زاده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:45  توسط محمدرضا احمدزاده | 

هر زني فرشته نيست

قسمت چهارم

نويسنده: محمدرضا احمد زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:42  توسط محمدرضا احمدزاده | 

تا قسمت دوم دیدم که پرهام بعد از تجربه چند شکست در زندگی عاشق فرشته شد و وارد خانواده اونها شده. حالا ادامه مجموعه رو در قسمت سوم دنبال میکنیم:

 هر زني فرشته نيست

قسمت سوم

نويسنده: محمدرضا احمد زاده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 19:53  توسط محمدرضا احمدزاده | 
در زیر قسمت دوم مجموعه فیلمنامه طنز هر زنی فرشته نیست رو گذاشتم. امیدوارم باز هم نظراتتون رو ببینم! برای دیدن قسمت قبل پست قبلی رو بخونید.


 

هر زني فرشته نيست

قسمت دوم

نويسنده : محمدرضا احمد زاده

 

فلاش بك - يك سالن بسيار بزرگ- داخلي

 

همايشي در خصوص فرش در حال برگزاري است. افراد زيادي روي صحنه نشسته اند . تعدادي از مردها با كت و شلوار و لباسهاي رسمي روي صحنه ايستاده اند و يك مجري زن پشت تريبون ايستاده و صحبت ميكند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 21:8  توسط محمدرضا احمدزاده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای اینکه مجبور نشوم گریه کنم به هرچیز که می بینم میخندم ...

یادداشت های محمدرضا احمدزاده
-----------------------------------------------

پیوندهای روزانه
فیمنامه "آنچه فرشته گفت"
فیلمنامه "چراغ قرمز"
فیلمنامه "وقتی بزرگتر شدم"
فیلمنامه " آوار"
فیلمنامه "خواستیم اما نشد"
فیلمنامه "کفتر"
فیلمنامه "دیازپام"
فیلمنامه "شب بود"
گزارش هفتم- م.مارمولک
گزارش ششم- م.مارمولک
خانه سینمای ایران
هر زنی فرشته نیست pdf
آنچه فرشته گفت
گزارش پنجم- م.مارمولک
گزارش پنجم- م.مارمولک
من زمین را دوست میدارم...
گزارش چهارم- م.مارمولک
گزارش سوم- م.مارمولک
گزارش دوم. م.مارمولک
گزاش اول م.مارمولک
اصلا به ما چه
هرزنی فرشته نیست . قسمت 5
هرزنی فرشته نیست . قسمت 4
هرزنی فرشته نیست . قسمت 3
هرزنی فرشته نیست . قسمت 2
هرزنی فرشته نیست . قسمت 1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1390
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آبان 1388
آرشیو موضوعی
سینما-تلویزیون
پیوندها
1400 فیلم
پارت آزاد
شاخ سفید
شیر خفته
فکسون
طرفداران مهران مدیری
مهران مدیری
سیمافیلم ایده
آرشیو برنامه های صدا و سیما
سروش سیما
کسب درامد از اینترنت
وبسايت مهران مديري
كمپ اختصاصي نيوشاضيغمي
وبسايت محسن منوريان
كمي تا قسمتي جدي(رضا رفيع)
ماه هفت شب(بهاره رهنما)
پيمان قاسم خاني
فتوبلاگ دليجان
جاده خاطره ها
سينماي هشتم وبلاگ دیگر من- (آثار و آخبار)
دنیای واقعي (مرجان)
عسل و خربزه
عشق و زندگی
سرزمین امروزی ها(مبینا)
سینما بامداد (جواد احمدزاده)
قیصر امین پور
سحر ولدبیگی
تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته
گیتار سیاه
شقایق
هه هه هه ...
هاله
کلبه تنهایی من
شب تنهایی
کویر مینایی
گیتاریست
بیستون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

Ads by Ydc.ir